تاریخ : سه شنبه 1 تیر 1395 | 04:27 ب.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات
امروز سوار یه تاکسی شدم کولرش روشن بود
 تا اینکه گوشی راننده زنگ خورد...
همینطور که لبخند میزد کولرم خاموش کرد

گفتم کولرو چرا خاموش کردی نامسلمون؟

گفت: پدر شدم

***

امروز زن دوستمو دیدم
حال دوستمو ازش پرسیدم
فهمیدم سه روزه با من رفته شمال

بی هماهنگی کار میکنن همین میشه دیگه
ممد هر کجا هستی فقط برنگرد

***

مواد لازم برای تهیه مرد ایرانی

چربی: یک تن
ادعا: یک خروار
رو،:یک من
مخ: یک مثقال
احساس: چ*وس مثقال

***

باکتری چیست؟

موجودی که با قوری کات کرده
رفته با کتری
تا کشفیات بعد خدافظی

***

‏با روزه گرفتن این وقت سال
 آدم بیشتر از اینکه یاد گرسنه ها بیفته

یاد کاروانی که توی بیابون راه گم کرده
و ذخیره آبشون تموم شده میفته

***

پسر بچه : دوسِت دارم

دختر بچه : مثل آدم بزرگا؟!

پسر بچه : نه ... راستکی ..!

***

زنه تو سردخونه با بادبزن شوهر مرحومش رو باد میزد ،

مرد غسال متاثر شد گفت : خواهر اون مرحوم

 دیگه گرما و سرما براش فرقی نمیکنه ،

خودتو اذیت نکن …

زنه گفت : آخه خدا بیامرز بهم گفته بود ، بزار

 کفنم خشک شه ، بعد شوهر کن …

بنظرت الان خشک شده دیگه ….؟

***

دوستان گلم حلالم کنید،

شاید دیگه نیام

آخه مسجد محلمون برا افطاری کباب میده،

احتمال داره زیر دست و پا جون بدم...

***

آثار کتک خوردن بچه ها

 در غرب:

افسردگی
ناراحتی
تاثیر منفی در روحیه
مراجعه به روان شناس
و قرص و دارو..

در ایران:
هه هه اَصلَنم درد نداشت

***

حتی من تو خلوت خودمم بخوام بشینم...

 مادرم میگه اونجا نشین میخوام جارو کنم

***

امروز رفته بودم شهردارى
واسه انجام كار ساختمانى کارمنده پرسید :

مالكی یا مملوك ؟
وكیلی یا موكل؟
 موجرى یا مستاجر؟

منم گفتم:
 الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب...!!!

نمیدونم چرا پرتم کرد بیرون .
مگه جوشن کبیرو نمیخوند ؟

***



طبقه بندی: جوک،

تاریخ : شنبه 5 تیر 1395 | 04:11 ب.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات
نقش زن در پیشرفت همسر

میگویند زنها در موفقیت و پیشرفت شوهرانشان نقش بسزایی دارند.
یکی  از نخست وزیران دوران پهلوی نقل کرده بود:
زمانی که نایب کنسول شدم با خوشحالی پیش زنم آمدم و این خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وی با بی اعتنایی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نایب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شدیم و رفتیم پیش خانم؛ آن هم با قیافهایی حق به جانب...

باز خانم ما را تحویل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شدیم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزیر امور خارجه است و تو...؟!»

شدیم وزیر امور خارجه گفت «فلانی نخست وزیر است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شدیم نخست وزیر و این بار با گامهای مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی یکه بخورد و به عذر خواهی بیفتد.
تا این خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشید و گفت: «خاک بر سر ملتی که تو نخست وزیرش باشی



طبقه بندی: داستان طنز،
برچسب ها: داستان طنز، داستان،

تاریخ : شنبه 5 تیر 1395 | 04:07 ب.ظ | نویسنده : دن کیشوت لامانچ | نظرات

تعداد کل صفحات : 18 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | چاله | قدس